از دور اشاره میفرمایند :.چشم فر🍉 ابا🍌..
زمانیکه پرسه زنان در پی لقمه ای از جایی به جای ان قَدَر خسته پِدَرم.
لقما در دهانش بود و من به چشمان محبت امیزش..
خوابش میبرد.
از سرخیه دیدگانم تبسم و تشکر حریم جانهایمان را میگرفت.
درخوابش می خندید..
چ قدر تنها.
وقتی نزد دیدگانم یواشکی در می رفت ..
با من در نمازش سخن می گفت....
درد بسیار.
بارها جنین پر سید کی ؟
گفتم کمم.
وقتی کوهی با عظمتش نزد چشمانم.....آب
اب شد بابا من اب نخواستم..
.لقمه شیرینت طعمش نمی خواهم برود..ما.
حلّالیم.
چون سرِ پِدَرَم
که باهم دوست بودیم تکه پاره شد پیش از تولد در جسم. نزد معزّ
من بی انکه او متوجه شود به سمت نوری که جلوتر ها بر زمین برخورد میکرد میدویدم تا جدّمان طاووس از بخورد ان بیدار نشود جدم زمین.
اما پدر از من پیشی گرفت..
...
..
و شهاب
در زمانیکه طوله دیو و جین بودیم جلوی چشمانم برخورد کرد..
در بینهایت خوشکی....
.
از حدقه چشمم که پلک نداشت.
از دمایش ترکیدیم.
خوشا دلاوران سبز کُردِ کُرده کُرد..
عمه کُرد عمانی و بابا جهانسبزینه.در سیاهه دومَن عزرائیل عزیز دلبر جان
و احساس حضور عمه عالم در پشتم و بابای بزرگا سبز در کنارمان.
و دریاچه ابی که از فشار درد که جهانی را به مقدار ۷ الی ۱۱ درصد در اثر گرمای ان بزرگتر کرد..اولین سوگ مشتر ک منو و بابا.